سلام برشهیدان


     

شهیده عزیز ناهید فاتحی کوجو

به عنوان  الگوی ارزنده و ماندگار برای شیر زنان و بسیجیان ایران اسلامی معرفی می گردند . ناهید روز چهار شنبه ، تیر ماه سال 1344در شهر سنندج متولد شد. پدرش از پرسنل ژاندارمری بود . اهل تسنن و متولد سنندج و مادرش شیعه و متولد قروه بود . ناهید از بچگی رئوف و مهربان بود و وسایلش را به دوستان و همکلاسی هایش هدیه می داد.به پدر گفته بود اگر  از چیزی ناراحت باشم و دلتنگ گریه می کنم چشمانم سرخ شود و سرم درد می گیرد . اما وقتی با خدا راز و نیاز و گریه می کنم بعداز آن نه خستگی دارم و نه ناراحتی ، تازه سبکتر و آرام تر می شوم . قبل از انقلاب با دوستانش می رفتند برای راهپیمایی علیه رژیم شاه . یکبار توی تظاهرات ماموران شاه به مردم حمله کردند . می خواستند ناهید را هم دستگیر کنند اما او از چنگشان فرار کرد.هنگام فرار پشتش را با باتوم سیاه و کبود کرده بودند.وقتی آمد از درد نمی توانست – درست بایستد.بعد از پیروزی انقلاب با نیروهای ارتش و سپاه همکاری می کرد .

زمستان 1360:

ناهید خیلی مریض بود می خواست برود دکتر اما آن روز من سرم خیلی شلوغ بود قرار شد او برود و نیم ساعت بعد برم دنبالش، درمانگاه در میدان مرکزی شهرسنندج بود وقتی رفتم دنبالش پیدایش نکردم ، مادرم همه جا را گشت اما پیدایش نکرد بعد از ربوده شدن ناهید مرتب ما را تهدید می کردند که اگر باز هم با سپاه و انقلاب همکاری کنید بقیه بچه هایتان را هم می کُشیم .مادرم یا شب و روز تهدید می شنید یا اینکه می رفت در روستاها به دنبال ناهید می گشت . بعد از چند وقت شنیدیم او را در چند روستا با دستانی بسته گردانده بودند و به اهالی روستا کفته بودند" این جاسوز خمینی است !"

یک روستاهی گفته بود «آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گردانند.گفته بودند : آزادت نمی کنیم مگر به خمینی توهین کنی ! »

یازده ماه بعد از اسارت پیکر او را در سنگلاخ های اطراف روستای هشمینو پیدا کردند با سری تراشیده و شکسته و بدنی کبود . خانواده صلاح ندیدند پیکرش را در سنندج دفن کنند.او را به تهران بردند.پیکر ناهید در بهشت زهرای تهران دفن شد .

« مظلوم ، بی کس ، غریب »

مادر قصد داشت در تهران بماند ،اما پدرم موافق نبود اومی خواست درکردستان باشد . از هم جدا شدند مادرم چند سال بعد دق کرد و مرد . برادر ناهید می گوید « مادرم در تهران ماند و با بچه های کوچک ووضعیت بد اقتصادی مجبور به کار شد دوران سختی را گذراندیم .اما مادر دل خوش بود که دیگر لازم نیست کوه به کوه ، دشت به دشت آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد ! »

 ناهید وقتی به شهادت رسید ، فقط هفده سالش بود .

« روحش شاد و راهش پر رهرو باد »

شهید یعنی عشق       یعنی گذشت

شهید یعنی خود را در آیینه حق دیدن

روی گلبرگ لاله نوشتند

 شهید از شرم رنگش گلگون شد و گفت :

روی قلبم بنویس شهید تا از نامش بند بند وجودم صیقل گیرد .





نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳٩۱ توسط پایگاه زینب کبری (س)
طبقه بندی: